تبلیغات
پرتال - دهقان
تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 | 07:26 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی
گویند:
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!

درراه با پرودرگار سخن می گفت: ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای 

در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:

من تو را کی گفتم ای یار عزیز/کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود/این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!

ندا آمد که:

تو مبین اندر درختی یا به چاه/تو مرا بین که منم مفتاح راه     



برچسب ها: دهقان، گندم، گندمزار، گره،

  • paper | قیمت ارز بازار آزاد | خشم
  • خرید بک لینک | خرید بک لینک